
جهت ارسال و یا در جریان قرار گرفتن رویدادهای ادبی به آرشیو مطالب قبلی انجمن ادبی راهو مراجعه نمائید./
* * *
اعضاء شورای مرکزی :

* * *
جهت ارسال اشعار رعایت نکات ذیل ضروری ست
در هر ماه ۲ شعر و از هر شاعری تنها یک شعر (بدون نام شاعر) شماره گذاری شده و جهت نقد وبررسی روی سیستم گذاشته خواهد شد.
چنانچه بیشتر از ۲ شعر در ماه ارسال شود نظر اعضاء محترم شورای مرکزی جهت انتخاب اشعار الزامی ست.
اشعار بهتر است هفته آخر هر ماه و خصوصی ارسال شود.
اشعار بهتر است جدید و قبلن در وبلاگ شخصی شاعر درج نشده باشد.
از منتقدین محترم تقاضامندیم در صورت امکان در خصوص هر دو شعر نظرات ارزشمند خود را ارسال نمایند و از هرگونه نقد مقایسه ای در اشعار خوداری فرمایند.
انجمن ادبی (مجازی) راهو

اگر امروز شعرم اصلاح شود بهتر از آن است که فردا بگویند شاعر نبوده ام
* * *
پیامها و پیشنهادات دوستان در خصوص انجمن ادبی راهو
کیوان اصلاح پذیر:
یکی از آفات نقد شعر از گذشته های دور تاکنون تاثیر نام شاعر بر ناقد بوده است . هرچقدر ناقد منصف باشد بازهم نمی تواند قلمش را از مقام و موقعیت شاعر در ذهن خود جدا کند . در بهترین حالت این تاثیر ناخودآگاه است . فرض کنید من میخواهم شعری از دخترم یا دوستم را نقد کنم . یا سعی خواهم کرد با او مهربان باشم یا برعکس می کوشم تا با سختگیری در نقد به او کمک کنم . این نکته ای است که مصداق های فراوانی دارد و منصفانه در مورد خودم بگویم که هرگز نتوانسته ام خود را از این مخمصه برهانم . ابتکار شما فارغ از هرگونه کاستی احتمالی از این مزیت بزرگ برخوردار است و راه را بر هرگونه پیشداوری و دلخوری یا نان قرض دادن می بندد . نام های بزرگ در ردیف نام های کوچک قرار خواهند گرفت و اشرافیت شعری طبقه زدایی خواهد شد . به هوشمندی شما آفرین میگویم و حذف طبقات اجتماعی را - حداقل در شعر - به فال نیک می گیرم .
فرشاد اسماعیلی:
سلام عزیزان بابت همه ی زحمات دست مریزاد ......
اما یک پیشنهاد این محتوا و حجم کار بسیار قابل قدر دانیست و ای کاش کمی به فرم کار هم این جدیت را ببخشید شاید اگر قالب بهتر و مناسب تری انتخاب کنید ستودنی تر شوید این محتوا و حجم کار حیف است باز هم دست مریزاد. قلبهای بهتری هم میشود استفاده کرد.
عه تا:
سلام
رخصتی تا خوش بینی و شعف خود را از تشکیل انجمن ادبی راهو محضر دوستان بانی عرض و این اعلام موجودیت خجسته را به فال نیک گیرم
این و چنین فرخنده خبرهایی حاکی از اخلاص و ابتکار و کوشش دغدغه داران شعر و ادب امروز مجرای مجازی است که بدرستی راه بهره از امکان فراگیر و مثمر اینتر نت را یافته اند .
حضور دوستان اندیشمند و اگاه و خوش نام آقایان جلال کیانی-بهمن ارجمند-رضا افشاری و خانم پرستو ارسطو بعنوان موسسین و اعضای شورای مرکزی این حرکت مبارک نوید بخش مدیریت مقتدر و اداره ی ارزش مدار فعالیتهای آتی آن است.
جلیل قیصری:
پس از سلام به آقای کیانی
حذف نام ها از پيشاني شعر هاي پيشنهادي كار بسيار شايسته اي است اما هنوز دو مورد ممكن است وجود داشته باشد كه لازم مي دانم بگويم :
1-دوستان عزيز(هر يك از ما كه باشيم )سعي كنيم نقد شعر براي اثبات شعر و ادبيات باشد نه اثبات خودمان ...يعني اين كه گاهي ممكن است با شعري رابطه ي روحي و معنوي پيدا نكنيم و يا شعر سرشار از ضعف تأليف و ابهام و تاريكي باشد (نه ابهام از نوع حافظانه اش )...در اين صورت سعي نشود با رفتن به جابلسا و جابلقا نقدي بنگاريم فقط به اين دليل كه نقدي نگاشته ايم و...مخاطبان غير حرفه اي را به بي راهه ببريم البته بنده تصور چنين كاري را از ناقدين محترم ندارم فقط جهت ياد آوري عرض كردم
2-گاهي ممكن است شعري از دوستي به نقد نشانده شود و صاحب آن شعر را بشناسيم و يا خداي ناكرده گوينده ي شعر به دوستي كه دست در كار نقد دارد بسپارد كه نقد مثبتي بر كارش بنگارد كه اين نه به نفع آن ناقد و شاعر است و نه به نفع ادبيات .دوباره مي گويم اين فقط جهت ياد آوري است تا وجدان هنري در اين وانفساي درج و نشر و...مد نظر باشد كه گمان دارم چنين است .با آرزوي توفيق براي شما و دوستان
* * *

نقد و بررسی ویژه
آذر ۸۸
(شعر شماره 1)
جا گذاشتم
سکوتم را
در زیر سیگاری پدرم
( که روزی چند مرتبه فرو می ریزد
در سطل زباله ها
لبخندم را
بر لبان آینه
(که روزی چند مرتبه فرو می ریزد
درگیسوان مادرم
روزی
با زیر سیگاری پدرم قلب آینه را خواهم شکست.
نظر سروران عزیز:
لیلا رضایی:
با سلام
کار اول:
گزاره ها در این شعر ، ساده به نظر می رسند و کلیت شعر هم ساده به نظر می آید اما چیزی که خیلی مهم است و نظر مرا به خود جلب کرده این است که این شعر ِ به ظاهر ساده یک اصل مهم را به اجرا گذاشته است و آن این است که شعر باید گزاره به گزاره ملموس و دست یافتنی باشد و اگر قرار است تعلیقی صورت بگیرد و کار به کاری چند تاویلی برسد ، باید در کلی ات این اتفاق بیفتد که به نظر من این اتفاق افتاده و بهمین دلیل جای تبریک دارد که شعر موفقی بوده چراکه ذهن مخاطب را در کلی ات درگیر می کند و در ذهن این شعر به پایان نمی رسد و مخاطب تازه به جستجو می پردازد که چه اتفاقی می تواند افتاده باشد ؟ چرا آنقدر شاعر این شعر عصبانی ست و چرا آنقدر دل اش گرفته؟ و استفاده از عناصر غیر لطیف ( زیر سیگاری/ سطل زباله) برای پدر در مقابل سکوت .
و عناصر لطیف (لبخند/ آینه/ گیسوان مادر) برای مادر ، فضا را برای مخاطب باز می کند تا در این گزاره ها کند و کاو بیشتری کند و علت را روانشناسانه درک کند.
و همچنین ، شاعر حس اش را در این شعر رو نکرده است و از تعابیر کلیشه ای استفاده نکرده بلکه این حس را به اجرا گذاشته و به مخاطب هم اجازه می دهد که در شعر جاری شود و زندگی کند تا بفهمد که چرا؟ و این یعنی یک کار موفق.
اما یک سری نکات وجود دارند که قابل پرداخت هستند.
1- سطل زباله ها / جمع بسته شدن این ترکیب به این صورت ، در "شعر" نامانوس است و به کار نمی رود مگر اینکه به غنای کار کمک کند که نکرده . "سطل های زباله" صحیح تر نیست؟ اگر چه به نظر من اصلن نیازی به جمع بستن نیست و هیچ توفیقی ندارد . "سطل زباله" .
2- "زیر سیگاری" در بند اول هویت اش مشخص شده است که متعلق به "پدر" است و نیازی نیست که در سطر آخر مجددن "پدر" حضور داشته باشد همانطور که "آینه" بی مادر نشسته است !
3- "پدرم" / "مادرم" به نظرم ضمیر مالکیت "م" کاملن حشو است و قابل حذف.
4- یک پیشنهاد : در سطر آخر عناصری وجود دارند که هویت شان در شعر مشخص شده است مثل :
"زیر سیگاری" که حامل "سکوت" راوی ست و "آینه" که دارای "لب ای" بوده است ، آیا بهتر نبود که شاعر ما عجله نمی کرد و این "فریاد" را جور دیگری نشان می داد و "قلب" که اصلن در شعر وجود نداشت را ناگهان وارد شعر نمی کرد ؟ در صورتی که "دهان" که به لب مربوط می شود قابل احضار بود؟ و حتی می توانست با فعل بهتری نقش ایفا کند؟ اینها فقط نظرات سلیقه ای ست و گرنه این شعر را همانگونه که هست دوست دارم.موفق باشید
برای کار دوم برمی گردم.
مینو نصرت:
شعر با نگاه بهت زده و حیران فرزندی که خیره است به هر نخ سیگاری که پدر می کشد ، آغاز می شود .کوتاهی شعر در جانش حکایتی طویل دارد . حکایتی از بحران و آشفتگی روحی پدر که میتواند دلایل گوناگونی داشته باشد و تنها یکی از آنها شاید کرخت کردن جانش برای فراموشی آشوبی ست که همچون موج مهیبی خود را به دیوار هایش میکوبد و او قادر به درک آنها نیست و به نوعی با سیگار حواس خود را پرت میکند . میل دهانی مفرطی به آغوش مادر و هجوم آن به جان مردی ست که انگار هنوز به گونه ای پستانک دوسالگی اش را می طلبد و سیگار عمیقا جای خالی اش را اما در هیبتی خوفناک پر می سازد .
فرزندی مغلوب سالاری پدر که قادر نیست لب از لب بگشاید ، نه به شکوه نه به خواهش . هراسی از روی حجب و احترام و در عین حال که نگران سلامتی پدر است ، میل مکالمه با او را دارد اما مجبور است سکوت کند ، همچنان که لبخند مادر را نیاز دارد و مادر مقابل آینه گیسوانش را می آراید . و لبخند او که به تصویر مادر در آینه لبخند میزند ونگاه مادر که مغلوب گیسوان خود است دقیقا مانند سکوتش در مقابل پدر نادیده گرفته می شود .
میلی که در ذهن او بارور می شود ناشی از حاشیه ماندن او در متن خانواده و این میل وقتی دنبال علت ها می گردد بدون هیچ تفحصی به نمادهائی بر میخورد که واقعیت حضورش را بدل به خاکستر کرده است .
میخواهد روزی با زیر سیگاری پدر قلب آینه را بشکند . هر خاکستر زیر سیگاری مخلوط است با حرف های نگفته و هر بار آینه خوشبخت تر از او لبخند مادر را سهم خود میکند . پایان بندی شعر مهیب است و به نوعی منجر به کشتن مادر می شود .
قتل عنصر زنانه با تابوها ی ته نشین شده از پدر سالار .
سلام و سپاس
علی فتحی مقدم:
درود به ياران هميشگي شعر..بسيار خوشحالم كه مهمان اين پست شما هستم و خوشحالتر كه مهمان دو جهانبيني مستقل كه فرزانگي فلسفي هر دو شعر مرا وادار به لذت بردن كرد .همچنين حركتهاي زباني در هر دو شعر از ويژگي دو شاعر عزيز بود و پايان بندي هاي هنرمندانه...با سپاس
سید علی حجازی:
سلام
شعر آیینه ی شاعر است تا در سایه سار ساکت تنهایی اش آهسته و آرام اندیشه اش را با او نجوا کند
و شاعر آیینه تمامی حادثه های خوب و بد برون که انعکاس مداومش در ذهن شاعر با رنگ واژه هایی گاه سبز گاه زرد و گاه هم کبود دیگران را به همدلی و همدردی وا می دارد:
سکوتم را
در زیر سیگاری پدرم.
پدر و زیر سیگاری
سیگار و پدر
هنوز هم می شود سایه ی سنگین سنت را حتی بر شعور شاعر دید
اینکه :
سیگار مردانه است
تنهاپدر اهل سیگار است
و سیگار صبور پدر .که مسئول است
و اینکه اگر پدر باشد با همه خوبی ها و بدی هایش :
( که روزی چند مرتبه فرو می ریزد
در سطل زباله ها
تا او هست میشه خندید
و مادر
این همیشه هم خوان پدر
این مخالف همیشه موافق
این تکیه گاه همیشه متکی به پدر
مادر
آیینه
مادر و آیینه
می شود این رابطه را همیشه دید در همه اعصار
شاید به نوعی زن و آیینه لازم و ملزوم همند
شاعر در آیینه شعرش دیگران را می طلبد
و زن در آیینه خودش را و این خود نه از جنس خودخواهی که از جنس شاید زیبا خواهی ما در فصل فصل زمان گذار و گشت زمان را زجر می کشیم
و زن یا که مادر در لحظه لحظه های خلوتش با آیینه .رفت عمر را نظاره گر است و خزان زیبایی را :
لبخندم را
بر لبان آینه
(که روزی چند مرتبه فرو می ریزد
درگیسوان مادرم
و شاعر که از نبودهر کدامین این دو با همه خوب و بدی هاشان زندگی را تلخ و تلخ تر خواهد دید :
روزی
با زیر سیگاری پدرم قلب آینه را خواهم شکست
مریم اسحاقی:
سلام و سپاس از دعوت
شعر اول با وجود ظاهر ساده، ذهن مخاطب را درگیر می کند. حس نوستالژی خوبی را بیان کرده، نوعی بازگشت به گذشته تصویر شده و ارتباط حسی خوبی می توان با آن برقرار کرد. تصویر پایانی شعر، شکستن آینه و نشان مادر و زن بودن با آتش های زیر خاکستر و سکوت تلنبار شده، تکان دهنده است.
سپاس فراوان از دوستان عزیز
علی عسگری:
درود به همه ی دوستان عزیز و ارجمند و شاعران گرامی
جا دارد اینجا از شما بزرگواران بابت راه اندازی این وبلاگ تشکر کنم
دستتان درد نکند
بنده در جایگاهی نیستم که شعر دوستان را نقد کنم اما چند کلمه ای در مورد آنها صحبت میکنم ، اگر حرف نامربوط یا اشتباهی زدم به بی تجربگی بنده و بزرگواری خودتان ببخشید .
در مورد کار اول می توانم بگویم شاعر به خوبی توانسته تصویری از گذشته را که در ذهن داشته در این کار بیان کند . زبان کار ساده ، یکدست و صمیمی است و شاعر توانسته کار را به خوبی تمام کند و خواننده را در پایان کار درگیر شعر کند .
به نظرم در سطر آخر تکرار کلمه ی پدرم نیاز نبود .
شاعر پریشانی و گرفتاری های پدر را در این کار به خوبی بیان می کند و اینکه چقدر دوست داشته در آن اوضاع پدر را یاری دهد اما کاری از دستش بر نمی آمده . از طرفی میشود این را هم به آن اضافه کرد که سکوت شاعر نشان از شخصیت او داشته و شاید بشود گفت به نوعی در اول کار اعتراض خود را در مقابل زیر پا گذاشتن سنت ها و حرمت ها به گوش خواننده میرساند .
به نظر میرسد شاعر و دغدغه هایش مثل سکوت هیچ گاه شنیده نشد و او نتوانست آنگونه که میخواسته زندگی را در دست بگیرد .
و در آخر شاعر اعتراض و سکوتش را با زیر سیگاری پدر که می تواند نمادی از سختی های زندگی و خاطرات تلخ باشد ، آینه را که می تواند نمادی از عشق و محبت مادری که گویی هیچ گاه تمام نمیشوند ، میشکند . چرا که شاعر راضی به تحمل همه چیز است در صورتی که بزرگترین دلبستگی های زندگی اش در کنار او باشند و شاید روزی برسد که آنقدر دنیا برایش تلخ میشود که با زیر سیگار آینه را میشکند !
با سپاس از همگی دوستان
باز هم پوزش
تا دوباره درودی دیگر
شاد زیید
بدرود . 

جابر ترمک:
سلام
شعر اول در عین ژرفایی که به مخاطب تحمیل می کند کاملن ملموس و محسوس است فاصله انسان تا خودش رو در چهاردیواری دنیایی که خیلی هم بزرگ نیست با گله و شکایتهایش به تصویر می کشد تصاویری که پیش روی مخاطب خلق می شود تصاویری بدیع و در عین حال ملموس می باشد بغض هایی است که بناچار ترکیده و آرزویی که در هاله ای از ابهام قرار گرفته است سوای اینکه مستقیم به اصل موضوع پرداخت انسان را به ریز بینی در جزئیات سوژه درگیر می کند و بهتر بگویم مخاطب مجبور می شود به احساس و عاطفه خود پناه ببرد البته نه برای ترحم ودلسوزی بلکه برای حسرت خوردن چیزهایی که براحتی از دست می رود بلوایی که دردرون شاعر غوغا می کند نشانگر کنشها و واکنشهای خانوادگی است در عین حالی که سعی می کند قضیه را کش دار نکند خصوصیتی را از پدر نماد جنس خشن و مادر نماد جنس لطیف مطرح می کند که انسان فکر می کند شاعر حیطه درک روانشناختی را بازی می کند ضمن اینکه همچنان احساسات درونی شاعر در درونش پنهان مانده و سعی نموده دست نخورده باقی بماند به نظر من مهمترین ویژگی شعر که بسیار هنرمندانه نیز بیان شده درگیری مخاطب با ظرایف موضوع است یعنی این مجال برای خواننده بوجود آمده که بتواند عکس العمل خودش رو نشون بده و در طول داستان حرکت نماید و بطور کلی شعر خوبی است هر چند در نقش پردازی کاراکتر نقش پدر را منفی نشون داده که فکر می کنم ذهن را بسمت تنفر و انزجار از این کارکتر مثبت رهنمون می کند
برای شاعرش توفیق آرزومندم
پرستو ارسطو:
شعر شماره 1
جا گذاشتم
سکوتم را/در زیر سیگاری پدرم/( که روزی چند مرتبه فرو می ریزد/
در سطل زباله ها/لبخندم را/بر لبان آینه/
(که روزی چند مرتبه فرو می ریزد/درگیسوان مادرم/
روزی
با زیر سیگاری پدرم قلب آینه را خواهم شکست.
تصاوير در عین زيبایی و نو آوری ، گاه فضايی از ارتعاشات و نوسانات روحی برافروخته را در ذهن مخاطب تداعی میکنند
شاعر در یک تئوری ساختارگرایانه با نگاهی روانکاوانه (آگاه؟ یا ناخود آگاه؟ ) فاجعه ی سیستم خانواده و نظم! درونی آن را که بر اساس هنجارها و ناهنجاریهای آن و فردیت و بلوغ هر انسان دستیابی به عشق و حقیقت فردی را میسر میسازد سروده است و اینطور بنظرم آمد که مطالعات وسیعی در مبانی روانکاوی زیگموند فروید دارد زیرا شعر تفسیر وتحلیلی از قوانین این مبانی است که در آن پدر اسطوره ی خودکامگی و تن آسایی است با ضعفهای خود که در این شعر تلفیق حس عصیانی عمیق فرزند در دیالوگی عمیق تر رنگ انزجار گرفته و تصویری سمبولیک از عشق فرزند به مادر که خود را حافظ منافع او در مقابل پدر میبیند و از عدم اتکا به نفس او که بسیار زیبا این ناتوانی در لبخندی در آینه نمایش داده شده به تنگ آمده و احساس میکند روزی از این همه ناموزونی!عصیان کرده و قلب او را نشانه خواهد رفت..... شعری که مخاطب را مجذوب مي كند .شيوه روایت منسجم است و جريان سيال ذهنی روشن و روان . تصوير سازيهای درخشان خود به تنهایی بشكل يك مولفه ی اساسی و بنیانی عمل میکند مضمون شعر كاملن تلفیقی از رئال و سورئال و نماد پردازانه است .
سکوتم را/در زیر سیگاری پدرم
که روزی چند مرتبه فرو می ریزد/.........
كه درون مايه ی خوب شعر را نشان میدهد كه به زبان خاصی پا بند نشده و به انديشه و روايت اهميت و الویت داده
شعری پربار بود که چالشگری با ذهن داشت .
با درود و احترام به شاعر
جلیل قیصری:
سلام...در اين مجال و به اجمال بگويم كه شعر اول نوعي نقد روانشناسانه مي طلبد باز گشايي نوعي عقده ي اُديپي وارونه و...يا دوجنسيتي (صرف نظر از هر جنسيتي كه راوي شعر در خارج از متن دارد)و...هم سركوب دوجانبه را مطرح مي كند (اينجاست كه به قول يونگ روانشناسان بايد از شاعران بياموزند )آيا به خاطر گرايش به مادر و شرم هماغوشي و...عقده از پدر راوي سرشار از عقده و سكوت با دود سيگار پدر مي رود يا گرايش به پدر و حسادت به مادر و هم در نگاهي مضاعف خيانتي كه از جانب مادر به پدر مي رود همه چيز را به هم مي ريزد و مي شكند و از عقده تهي مي شود ؟و...يا سركوب دوجانبه از جانب والدين ...؟سوا از كاستي هاي زباني همين تعليق هاست كه كار را به شعريت مي رساند .بر قرار باشيد و بر قرار باشد سراينده ي عزيز .
مینا درعلی:
طغیان برجسته ترین وجه شعر اول است .
سکوتی که به زباله دان ریخته میشود باید فریادی را به دنبال داشته باشد .در این شعر کسی به دنبال هویت اش دارد حقیقت زندگی اش را به نفع واقعیت نفی میکند !
پدر وجه غالب سنتی یک شخصیت است که دارد به زباله دانی میریزد !
در این شعر به پدری معتاد در آمده و نقش پذیرفته!
مادر در اینجا من برتر فرد است که دارد با لبخندی رندانه از جانب فرد می شکند و از هم متلاشی میشود .
انگار که شعر دانسته که اخلاق راه به جایی نمی برد و باید همه چیز را نابود کرد و خلق و خویی خودآگاه و شخصی را رقم زد.
ریزش یک انسان با خشم به حقیقت !
اما ای کاش پس از خشم و ریزش اتفاقی از جنس برخواستن و دوباره شدنی هم بود!
وچرا این اتفاق نمی افتد تنها به دلیل این است که شاعر سکوت و لبخند را جا گذاشته و با دست خود دور نریخته !
واکنش از سر نا خودآگاهی همین خشم عقیم خواهد بود .پایدار باشید
( شعر شماره 2)
...
و یا
و اینکه ناگاه بود شد
شبحِ انسان
انسان
در حلول با همِ بی هم
نیم خدای نیم شیطان را
که می کشید به سلول
از نخست طولای
تا جهانِ تا مرگ.
و زمین این گم بوده زخم دار
از دریدگیِ توحش
در می دیدِ شیطان
به انتشار شیاطین
به هلاک ذات
که ذات را سربریده به کالبد
به تیغ آخته بود
از شقاوتِ
هفت ـ شومِ شب ـ نفس.
وخدا این مغلوبِ غالب
به ناگزیر
فرا خوانده ذات را بود
به بی نهایت خود آ
که خدا آیا خود
آ؟
و یا ...
نظر سروران عزیز:
علی فتحی مقدم:
درود به ياران هميشگي شعر..
بسيار خوشحالم كه مهمان اين پست شما هستم و خوشحالتر كه مهمان دو جهانبيني مستقل كه فرزانگي فلسفي هر دو شعر مرا وادار به لذت بردن كرد .همچنين حركتهاي زباني در هر دو شعر از ويژگي دو شاعر عزيز بود و پايان بندي هاي هنرمندانه...با سپاس
لیلا رضایی:
سلام
این شعر مرا به یاد این کتاب می اندازد و بهمین خاطر اشاره می کنم.
بند بعدی ِ شعر در حال گلایه است از اینکه زمین و مادی شدن باعث شد که ما نفس شیطانی مان را (جسمانی) به جای نفس روحانی مان پرورش بدهیم و نتیجه اش این است که می بینیم ، نابود کردن ِ روح و روان که مقدس و خالص است . و در بند بعدی هم بهمین مسئله اشاره می کند که در اول این کامنت اشاره کردم .
شاعر در این شعر حکم صادر نمی کند بلکه از طریق پرسش و شایدها ، مسئله را بررسی می کند و در آخر هم با سه نقطه (...) کاری را می کند که بسیاری از عارفان کرده اند. (سکوت) با این تفاوت که عارفان در برابر آنچه که دانسته اند ، سکوت می کنند و در اینجا شاعر در برابر آنچه که نتوانسته بداند! و با همان حالت پرسشی کار تمام می کند و با "یا" شایدهایش را در ذهن مرور می کند.
شعر خوبی بود و نگاه پخته ای پشت این شعر هست اما ترکیب سازی برای این دوره ی شعری کمی کهنه است البته این را بگویم که معتقدم هر شعری بنا به مقتضیات خودش ، زبان و صنایع خاص خودش را بر می گزیند.
موفق باشید
حیفم آمد که در مورد این سطر حرف نزنم.
در حلول باهم ِ بی هم
این سطر اشاره دارد به مسئله ی "همبستگی ماهوی ِ همه چیز در این جهان". به عنوان مثال یعنی من و این میز ظاهرن دو چیز مجزا هستیم اما در واقع اینطور نیست بلکه یکی هستیم و یک همبستگی ِ بسیار گسترده در همه چیز وجود دارد و اینکه من یا این میز ، جزئی از این جهان نیستیم بلکه کل ِ هستی هستیم یعنی جزء در واقع همان کل است و به قول معروف می توان کل جهان را در یک ذره شن هم دید.
و "سلول" مرا به یاد همان الکترون می اندازد که همه چیز زیر سر اوست و دنیای نهفته ی زیرش .
مانده ام که شاعر این شعر ، این کتاب یا کتاب مشابه دیگری را خوانده است؟ و اگر هم که نخوانده باشد ، تعجب نمی کنم چون ضمیر ناخودآگاه ِ دسته جمعی بشر هیچ وقت خطا نمی کند.
مریم اسحاقی:
شعر دوم با مفهوم فلسفی اش با بازی زبانی « خود آ » و شرح و تفسیر خوب خانم رضایی ملموس تر شد.
سپاس فراوان از دوستان عزیز
سید علی حجازی:
سلام
هاتفی نیست
بگوید
ببرم
آخر حرف
قصه ی تکراری خلقت یا که تکرار این قصه ی رازآلوده ی پر از درد
انسان
این رها شده یاکه خود را رهانیده از بند باید های تکرار
چه شی و چه ملائک
و بیداری
این آغاز همیشه ای درد و این نی نای
ازنیستان تا مرا ببریده اند - ازنفیرم مرد و زن نالیده اند
و این پایان قصه نیست ... هستند کسانی که دیگر نظر دارند یا که اعتراض...
اول و آخر این کهنه کتاب افتاده است!!!
انسان.
جهان .
جهان و انسان
و جهان این دوگانه ی درد-چه درون و چه برون که پر است از سئوال و تلاش برای دانستن
و دانستن؟
این تنها نیاز انسان
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود ؟
تا بدانیم کی هستیم و در کجا
تابدانیم کی هستیم و چگونه باید باشیم
و این شدن
شدنی نه از جنس قانون و قوانین طبیعی که از تبار اختیار
و اختیار...
این تنها امتیاز
این امتیاز برتر
هرچند موضوع تکراری است اما هر از چندگاه یا که.. گاه و بیگاه شاعری خسته و کنجکاو را بر می انگیزد تا قلم بر گیرد و از بودن بپرسد
و این بودن در شکل زمینی
تا آنجا که به علم مربوط است جواب دارد و جواب داده شده
اما آن بودن .
بودن آسمانی . بودنی که از هر قید و بند دنیوی آزاد است و از دیو و دد
بودنی که می خواهد بداند
بداند تا باشد
باشد تا برود مسئولانه
بودنی که اگر روح اش بنامیم با این هشدار مواجه ایم که:
یسئلونک عن الروح قل الروح من امر ربی
و اگر جور دیگر درکار حل این معما باشی ..علی ع را می بینیی
که می فرماید
مرگ از بزرگترین اسرار است
اگر در دایره عقیده و ایمان سیر کنی و سلوک داشته باشی
هشداری بزرگتر تو را به خود وا می دارد
که:
کم نیاری
نومید نشوی
نبری
رها نکنی
وماخلقناکم هذا باطلا ...
و این آغاز بودن است
و این سر فصل چگونه بودن است
بودنی برای خود
بودنی دیگران:
باش تا کام بگیریم
از این
رخصت ناب
زندگی در گذار است
بازماییم و تراب
انسان تنها موجودی است که از خیلی وقت ها پیش شاید از اوایل زندگی اش می داند که فردا می میرد
و این مردن
نه در شکل بی اعتقادی یا که هرچه..
بلکه
جدایی از هر چیز و همه چیز این دنیای دردآلوده
و لقد خلقنا الانسان فی کبد
و ...
شعر نو قبل از تعریف و تمجید و به زیر ذره بین بردن شعر شاعر از نقطه نظرصناعات و نقطه نظرات پیدا و پنهان شاعر نیاز مند به تفکر و تدبر در ناگفته های شاعر است که در لابلای سطور شعر مهر و موم شده است
انسان
نیم خدایی
نیم شیطانی
و جهان و مرگ
عالم سفلی و عالم علیا
و زمین
این قرار گاه گمشدگان یا که راننده شده ها به هر دلیل
مالامال از
دریدگی و توحش
و وقاحت شیطان از به بیراه کشاندن مردمان ..
که ذات را سربریده به کالبد
به تیغ آخته بود
از شقاوت
و هفت
این عدد همیشه خوب
این پیام آسمانی یا که نشانه
و ..
یا ... نفس المطمئنه ارجی الی ربک راضیه مرضیه
که ذات را سربریده به کالبد
به تیغ آخته بود.
.......
از شاعر باید ممنون باشیم با این حس و حالی که به ما داد تا درباره این موضوع بیندیشیم و بنویسیم./
پرسطو ارسطو:
ابتدا به شعر دوم می پردازم
در واقع شعر پرسشی بر فلسفه ی چگونگی خلق شدن انسان با دو بعُد درونی در الگوی ذاتی وکاراکتری خود (وجوه الهی وشیطانی) و با تعمقی در مسئله ی روح انسان.
شاعر هویت انسان را ابتدا فارغ از نظر درک ذهن انسانی مطرح می سازد
ویا
و این که ناگاه بود
شد شبحِ انسان
انسان
با خوانش (ویا) مخاطب به این نتیجه میرسد که شاعر چالش ذهنی طولانی را در رسیدن به علامت سئوالی "ویا" پشت سر نهاده است.باگشودن مسیری( با دو شاهراه )وامکان دو خوانشی شدن مطلب به مخاطب ارزانی شده.
ناگاه ( بود شد ) یعنی خلق شد یعنی بودن بدون عدم و یا ناگاه بود که شد شبح انسان انسان ( که ) حذف شده تا امکان خوانش های متفاوتی داشته باشد باز در سطر بعد دو صورت خوانش وجود دارد آیا شبح انسان - انسان شد و یا منفی آن انسان (شبح انسان) شد؟
تنزل انسان وهبوط او ؟ بی پذیرش درونی وذاتی؟ سقوطی با تداعی احساس پرت شدن در تاریکی جبری؟آیا شاعر این حادثه را بعنوان حقیقت به خواننده القا میکند؟
و نفی امکانات درک وفهم انسانی در كشف امكانات، معانی چرای ِ بودن وچگونگی ِبودن که خود یکی از ویژگی های خاص کنکاش هستی انسان است.
شاعر با ارائه ی مبحثی فلسفی مواضع جهان شناسی و هستی شناسی یا زیبایی شناسی را به چالش نگرفته؟طرح چگونگی شدن و هست انسان به عنوان پرسشی تماتیک موضوعی جدا از اصل پژوهش در این حوزه منظور شاعر است ؟
که تصور میکنم به این پرسش تنها شاعر این سروده میتواند بی شک وشبه جواب گوید.زیرا ذهن شاعرانه ی شاعر این مسئله را از منظر سوبژکتیویته نگاه میکند وجهان وهبوط انسان را از منظر دیگر ابژه و بنظرم میاید که چگونگی این پیدایش را بر مشیت الهی القا میکند وتا آخر داستان.......
( و من با ذهنی ریاضی ودر این مورد غیر شاعرانه ، بودن وپیدایش وشدن انسان را برایند یک سلسله پروسه ی بَر نظمی فوق العاده دقیق با قوانین پیچیده ی ریاضی می اندیشم)
در حلول با همِ بی هم
نیم خدای نیم شیطان را
و بعد ماجرای اسطوره ای حلول شیطان و خدا در روح انسان که روح نیم شیطان است و نیم خدا حالا باز این سوال پیش میاد که آیا خدا و شیطان بر ما محیط هستند و یا همان روح ما هستند که اسیرند در کالبد تن ما.
اگر معتقد باشیم که روح، این انرژی یا ماده ی نامریی واقعیتی موجودو مستقل ازکالبد انسانی ودارای نیرویی شگرف با قدرت اثرات فيزيكی وخاصیت تله پاتیکی است با مکانیزم اکتیو تیتی جاودانه .
حالاباز اگر توجیه شویم که این واقعیت اثیری موجود که خود عامل جوهر ذات در كليه موجودات عالم هستی است و بدوأ ازذات وجود الهي سر چشمه گرفته چگونه میتواند اسیر قالبی مادی باشد .بنابر این شاعر بر عقیده ای غیر عقیده من است
ودر درستی نظر خودهم اصرار نمی ورزم.
که می کشید به سلول
از نخست طولای
تا جهانِ تا مرگ.
اینجا شاهد از شعر رسید !
سلول به دو معنا ی یاخته و آغاز حیات انسان و دیگری به معنای محبس و زندان از نخست خلقت تا جهان و تا مرگ
اقامه ای که شاعر برای استدلال عقیده ی خود دارد.
زمین این گم بوده
زمین و کره ی موجود را ذره ای میبیند که در پهنه ی هستی با تمام وسعت و عظمت اش ناچیز وگم بوده و انسان را در مقابل این حشمت و عظمت کمتر از ناچیز به حساب آورده
و زمین این گم بوده زخم دار
از دریدگیِ توحش
در می دیدِ شیطان
به انتشار شیاطین
به هلاک ذات
که ذات را سربریده به کالبد
به تیغ آخته بود.
بنابر این روایت از شعر و به باور شاعر آنچه که در انسان ناچیز تر از ذره هست بسیار آسیب پذیر است از این وحشی گری شبه انسان ! با نیمه ی شیطانی روح خود زمین را به فساد آلوده میکند و به نیمه الهی خود خیانت ورزیده و ذات را سر میُبرد .
از شقاوتِ
هفت ـ شومِ شب ـ نفس.
ترکیب هفت شوم شب نفس به ماهیت وخاصیت نهاد انسان یعنی غرور ،ریا ، غضب ، آز ، شهوت ، حسد و ... اشاره دارد ..
وخدا این مغلوبِ غالب
به ناگزیر
فرا خوانده ذات را بود
به بی نهایت خود آ
که خدا آیا خود
آ؟
و یا ...
با زیباترین پاساژ پایانی در شعر که بسیار قابل تحسین است
خدا یی که نهایتن غالب است با وجود مغلوب شدنش(نیمه ی شیطانی اغلب بر نیمه ی الهی روح غلبه دارد )
ولی توصیه دارد که به خود آمدن انسان و باز سوال که آیا نهایت به خود آمدن خداست ویا...
که ویا فلاش بک به اول باز با خوانش دیگر و یا درمجهول بودن خدا و یا
هر چیز دیگر
شعر نبود نطریه ی فیلسوفانه ای بود با زبانی شاعرانه وبیانی مدرن
دست مریزاد شاعر
دست مریزاد که اینگونه مخ مرا سر کار گذاشتی!
با درود و احترام
سیاوش خالدان:
به نظر می رسد که شعر شماره ی دو متعلق به یک آدم فضایی است.به قدری زیبا و به جا، کلمات، در تسخیر قلم ایشان، به عرصه ی وجود پا می نهند که گویی اختراع شخص او بوده اند....
وه به این تسلط ماورایی.
درود.
مینا درعلی:
باز هم سلامو شعر دوم:
شعری است کاملا خودآگاه با دیدگاهی فلسفی وجهان بینی خاص!
شعر از راز آفرینشی میگوید در یک برش که این خلقت راه به بی نهایت و سر به نخست طولای دارد.
شروع شعر رابسیار دوست داشتم زیرا که برای من همزمان مرگ و زندگی را جان بخشید .با آوردن نا گاه بود شد شبح انسان و نه انسان انگار که این بود شدن ،نابودی را هم در خود مستتر دارد .یا شاید بهتر آن است که بگوییم فیزیک و متا فیزیک انسان یا روح و جسم و بعد از آن به زیبایی هر چه تمام تر و بادقت و بینشی عارفانه درگیری این دو بعد را به نطاره نشسته تا این باور که همه چیز این جهان در گرو همبستگی هم جهان را رقم زده اند و این آمیختگی و همبستگی هم که گاه جسم پیروز است و گاه روح ، در نهایت رسیدن به خودی واحد هستندکه تاویل های متفاوتی می توان از آن کرد . وشاید هم بتوان کوس انالحقی زد بر حلقوم این شعر!
اندیشه های عارفانه به سختی قابل توضیح وتفسیر است و با درکی شهودی باید به کشف آن رسید که از قدرت من کمی خارج است .
لذت بردم.
جابر ترمک:
سلام بر دوستان عزیزدرمورد شعر دوم که یک ایدئولوژی فلسفی را بیان می کند با یک شروع بی مقدمه و بدون هیاهو به اصل موضوع وارد شده و ذهن را در دو راهی اهورا و اهریمن رها می کند تا تصمیم به تشخیص نیک از بد بگیرد .
بنظر من شعر از سه بخش منفک اما مرتبط با هم درست شده بخش اول که حکایت آفریده برتر خداوند انسانی که رها شد با ایدئولوژی مطلق بایدهای بسیار و جهانبینی تنگی که خودش نیز در درونش گم شد تا زمانی که به اصل خودش برگردد و دفتر خلقتی که اولش رها شدن انسان از مقدمه بی چون و چرای آفرینش بود و آخرش سردرگمی ای که با هزاران نتیجه من درآوردی ختم نمی شود چرا که خداوند اراده کرده که او را خلیفه خودش در زمین و وارث خودش در زمان قرار دهد .
بخش دوم ضرفی که در کف آن باید جهانبینی و ایدئولوژی این انسان مطلق گرا بوقوع بپیوندد جهان میدانی که درد انسان را به او تسلیم می کند تا هزاران رمز و راز ندانسته او محقق گردد تا بتواند بفهمد که همه چیز مطلق نیست و می رود آنجا که خاطرخواه مطلق حقیقی است و....
بخش آخر که برگشت انسان به ریشه هبوطی او برمی گردد جایی که روح خدا در او حلول کرد تا فرشتگان بدانند که چرا باید بر او سجده کنند و این نتیجه ای ژرف بینانه در فلسفه و عرفان می باشد که فراخواندن انسان به ذات یعنی بی نهایت هدف خلقتش بوده است و سرانجامی که هیچ کس تصور تغییرش را ندارد.

